سبک های نقاشی

آشنایی با سبک هنری اکسپرسیونیسم

در آغاز قرن بیستم ، نهضت بزرگی بر ضد رئالیسم و امپرسیونیسم پا گرفت که آرام‌آرام مکتب "اکسپرسیونیسم" از دل آن بیرون آمد. واژه‌ی اکسپرسیونیسم برای اولین بار در تعریف برخی از نقاشی‌های «اگوست اروه » به کار رفته است.
اکسپرسیونیسم جنبشی در ادبیات بود، که نخست در آلمان شکوفا شد. هدف اصلی این مکتب نمایش درونی بشر، مخصوصاً عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود.
به عبارت دیگراکسپرسیونیسم شیوه‌ای نوین از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگ‌های تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره می‌گیرد.
اکسپرسیونیسم به نوعی اغراق در رنگها و شکلهاست، شیوه ای عاری از طبیعت گرایی که می خواست حالات عاطفی را هرچه روشنتر و صریح تر بیان نماید. دوره شکل گیری این مکتب از حدود سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۳۵ میلادی بود ولی در کل این شیوه از گذشته‌های دور با هنرهای تجسمی همراه بوده و در دوره‌های گوناگون به گونه‌هایی نمود یافته‌است.
مثلا مکتب تبریز را در نگار گری ایرانی، اکسپرسیونیسم هنر ایران می نامند.
عنوان «اکسپرسیونیسم» در سال ۱۹۱۱ برای متمایز ساختن گروه بزرگی از نقاشان به کار رفت که در دههٔ اول سدهٔ بیستم بنای کارشان را بر باز نمایی حالات تند عاطفی، و عصیان گری علیه نظامات ستمگرانه ی حکومت‌ها، مقررات غیر انسانی کارخانه‌ها و عفونت زدگی شهرها و اجتماعات نهاده بودند.
این هنرمندان برای رسیدن به اهداف خود رنگ‌های تند و مهیج و ضربات مکرر و هیجان زدهٔ قلم مو و شکل‌های اعوجاج یافته و خارج از چارچوب را با اینجاد ژرفانمایی و بدون هیچگونه سامانی ایجاد می کردند و هر عنصری را که آرامش بخش و چشم نواز بود از کار خود خارج می کردند.
هنرمندان این سبک:
ونسان ویلِم ون گوگ (۱۸۵۳- ۱۸۹) نقاش معروف این سبک، زاده هلند بود. نام او در زبان هلندی فینسِنت فان خُخ تلفظ می شود. ونسان، تلفظ فرانسوی اسم کوچک اوست و در انگلیسی وینسنت می گویند( Vincent van Gogh)
ون گوگ عاشق گل آفتابگردان بود و مجموعه گل های آفتابگردان او از معروفترین نقاشی هایش است که در کل از یازده اثر تشکیل شده، وی می‌گفت:" زردی آفتابگردان بهترین رنگی است که می توان پیدا کرد. خیلی شاد است. واقعا شاد است."
او از بیماری روانی رنج می برد و در طی یک حادثه قسمتی از گوشش را برید! ونگوگ جوانی خود را به عنوان دلال هنری، معلم و واعظ هنری گذراند. او کار هنری خود را به عنوان یک هنرمند از سال ۱۸۸۰ و در سن ۲۷ سالگی شروع کرد. در ابتدا از رنگهای تیره و محزون استفاده می کرد تا اینکه در پاریس با امپرسیونیسم و نئوامپرسیونیسم، آشنا شد و این آشنایی پیشرفت هنری او را سرعت بخشید. در ۱۰ سال آخر عمرش حدود ۹۰۰ نقاشی و ۱۱۰۰ طراحی بر جای گذاشت. برخی از مشهور ترین آنها در ۲ سال پایانی عمرش کشیده شده اند و در ۲ ماه پایانی عمرش تنها ۹۰ نقاشی برجای گذاشت. در سال ۱۸۹۰ به دکتر روانشناس (Dr.Gachet) که از او پرتره ای کشیده است، مراجعه کرد. اولین برداشت وان گوگ از دکتر این بود که دکتر خودش از او بیمار تر است. فرورفتگی و افسردگی ون گوگ عمیق تر شد و در جولای ۱۸۹۰ در سن ۳۷ سالگی به سمت کشتزار ها قدم زد و گلوله ای در سینه اش خالی کرد. او در روز بعد در مهمان سرای Ravoux مرد. برادرش به بالین او آمد و او آخرین احساسش را اینگونه بیان کرد:غم برای همیشه باقی خواهد ماند.وقتی ونگوگ مرد تابوتش راپر از گل های آفتابگردان کردند.
شب پر ستاره اثر ونگوگ

دیگر هنرمندان این سبک:
جیمز انسور در ۱۸۶۰در بلژیک به دنیا آمد و در ۱۹۴۹ در همان شهر درگذشت.
ادوارد مونک یا (مونش) نروژی که پردهٔ معروفش "جیغ " به تنهایی مفهوم کامل شیوهٔ اکسپرسیونیسم را نمایان می سازد.
امیل نولده، در ۱۸۶۷در شلزویگ،ناحیه‌ای در شمال غربی آلمان متولد شد و در۱۹۵۶ در سیبول درگذشت. نولده به خاطر انتخاب رنگهای پر معنی و رسایش مشهور است. قرمز پر رنگ و زرد درخشنده اغلب در کارهایش دیده می‌شود که حالتی نورانی به کارهایش می‌دهد، در غیر اینصورت کارهایش تاریک و محزون است وی یکی از بزرگترین نقاشان آبرنگ است.وی با تجسم بخشیدن به پندارهای دینی و صور کابوسی ذهن آشفته‌اش یکی از نقطه‌های اوج این شیوه را در وجود می‌آورد.
ژرژ روئو در۱۸۷۱ در پاریس متولد شد و ۱۹۵۸ در همان شهر از دنیا رفت. وی در بیشتر آثارش الهامات دینی و تلخ کامی‌های خود را با شکلهای زمخت و چهره‌های سرد و عبوس (که از جهاتی یادآور تصویر سازی قرون وسطایی و تنگ افتاده در فضایی فشرده‌اند)مجسم می‌سازد. او همچنین در آثارش رنگهای تند و تیره و خطوط سیاه بسیار کلفت(همانند بند کشی سربی در شیشه‌های منقوش کلیساهای گوتیک) به کار می‌برد.
پیکره سازی
پیکره تراشی اکسپرسیونیستی به کارگیری حفره و برآمدگی، راست خطی و خمیدگی، اعوجاج بخشی و برهم زنی تناسبات طبیعی به شیوهٔ اکسپرسیونیسم را بر ما عرضه می‌دارد. زادکین پیکره تراش روسی(که در فرانسه به کار مشغول بود) آثاری در این سبک از خود به جا گذارده ‌است. با بهره برداری از اصول و اسلوب آن مکتب تدرجا تمایلات اکسپرسیونیستی را در آثار خود نمایان ساخت و سرانجام تنها آن شیوه را برای ابراز عصیان و بدبینی عمیق خود مناسب یافت.


اکسپرسیونیسم در سینما و عکاسی
اکسپرسیونیسم ریشه در تاریخ اقوام شمالی اروپا دارد. اقوامی که جنگلهای سیاه و متراکم شمالی را برای به دست آوردن زمین مناسب برای کشاورزی و زندگی مسطح کردند و ترس از ناشناخته های همین جنگلهای متراکم بود که باعث ساختن افسانه های موجودات عجیب و خارق العاده و خون آشامانی شد که این اقوام تصور می کردند در دل تاریک این جنگلها وجود دارند.
سینمای اکسپرسیونیستی در کشور آلمان آغاز شد وبه اوج رسید و پس از مدتی سینمای وحشت به عنوان شاخه مورد پسند اکثریت جامعه از همین سینمای فرهیخته و روشنفکر منشعب شد.
پنج سال 1919 تا 1924 که کشور آلمان به دلیل شکست در جنگ جهانی اول، شورش و کودتا، کاهش ارزش پول و گرسنگی، در شرایط اقتصادی وحشتناکی به سر میبرد،غنی ترین دوران سینمای آلمان را ساختند. سینمایی که بازتاب وحشت مردم از جنگ، گرسنگی و ورشکستگی بعد از آن بود.
با به قدرت رسیدن حکومت رایش سوم در سال 1933 عده ای از کارگردانان پیشروی سینمای اکسپرسیونیستی که میدانستند با شرایط جدید امکان کار در کشور را نخواهند داشت ، دست از کار کشیدند. عده ای با اهداف حکومت جدید همسو شدند و عده ای دیگر نیز که به نوعی در فیلمهای خویش ظهور خون آشام را پیش بینی کرده بودند، به ایالات متحده مهاجرت کردند. سینمای آلمان نیز پس از آن تا پایان جنگ جهانی دوم به نوعی از سینما با عنوان سینمای تبلیغی یا – پروپاگاندا – روی آورد که مطابق اهداف هیتلر بود و در آن هیتلر پیشوای بزرگ نژاد برترمعرفی می شد.
فیلم- دانشجوی پراگ- نسخه اول به سال 1919 که یکی از پیش زمینه های مهم سینمای اکسپرسیونیستی آلمان هست موضوع جدیدی را وارد سینما کرد:شعبده بازی که دانشجویی را به کار میگیرد و او را وادار میکند تا دست به قتلی زند سپس گناه قتل را به گردن دانشجو میاندازد او ناچار به خودکشی میشود. انسانی توسط نیروهای نامرئی کنترل میشود و دست به اعمالی میزند که خود را در قبال آنها مسئول نمی داند.حکایتی از مردم کشور آلمان در خلال جنگ جهانی دوم و نمادی از سایه یا شر درون وجود انسان.
"اکسپرسیونیسم " که اساسا درونگرایی و پرداختن به روحیات درونی بشر از ویژگی های آن به حساب می آید، با نوع سینمای هراس عجین گشت و از آنجا که فیلم های این سبک به ابعاد ناشناخته آفاق و انفس انسان نظر دارد و این ابعاد معمولا برای اغلب افراد ، وجه ی هراسناک و رعب آور ایجاد کرده ( هر عنصر ناشناخته ای بطور طبیعی برای آدمی وحشت آور می باشد) نخستین آثار "اکسپرسیونیستی " سینما در وادی سینمای ترسناک قرار گرفت.
فیلم هایی مانند :"گولم " داستانی متعلق به افسانه های یهودیان که در آن موجودی سفالی با کمک اورادی زنده میشود وگرایشاتی غیر مجاز نسبت به دختر صاحب خود پیدا میکندو سرانجام دچار جنون میگردد، در اینجا نیز موضوع رهایی از موجودات ناشناسی مطرح است که بطور ناشناخته به شکل نیروی ضمیر ناخود آگاه ظهور میکنند، " دانشجوی پراگ " در دهه دوم قرن بیستم و بعد از آن " مرگ خسته " و"اتاق کار دکتر کالیگاری" از معروفترین فیلمهای اکسپرسیونیستی به شمار می آیند.
" اتاق کار دکتر کالیگاری " داستانی شبیه به دانشجوی پراگ- سری فیلم های " دکتر مابوزه " و "نوسفراتو" به همراه فیلمسازانی مانند :"فریتس لانگ " و " مورنائو"و "روبرت وینه " و....اولین پدیده ها و خالقان اکسپرسیونیستی سینما به عنوان پدران سینمای هراس شناخته شدند.
تصویر مخلوقات کریه و قدرتمند که آسایش و امنیت جامعه را برهم می زنند ، پدیده های متافیزیکی که باعث اختلال روحیات بشری می گردند و انسان های با قدرت های مافوق که برای تحت انقیاد درآوردن انسانها به اعمال خشونت بار و مشمئز کننده دست می زنند ، از جمله مهمترین سوژه هایی بود که در آثار فوق به کار گرفته می شد.
با ورود سینمای اکسپرسیونیستی به سینمای هالیوود، این سینما وجه روشنفکرانه خود را تاحدی از دست داد و به سلیقه عامه مردم روی آورد و کم کم ژانر سینمای وحشت با ساخت فیلمهایی چون فرانکشتاین، دراکولا و...شکل گرفت ولی آنچه در طول سالیان دراز این سینما را به پیش راند وحشت انسان از پدیده های مختلفی که در زندگی برای او رخ میداد و ترسهایی چون گرسنگی، مرگ،فقر، ترس از برخورد با ناملایمات و... بود که بن مایه های سینمای وحشت را از ابتدا تا کنون ساخت و در شکل موجودات عجیب، انسانهایی که تحت شرایط مختلف تغییر میکنند و...بر پرده آمد و در واقع ابعاد مختلف ترسهای درونی انسان به شکلهای مختلف بر پرده سینما جان گرفت.

سینمای امروز علاوه بر مضامین جدیدی که سینمای اکسپرسیونیستی وارد سینما کرد، وامدار طراحی دکور خاصی است که با این ژانر وارد عرصه سینما شد ، دکور و نورپردازی که به ایجاد تعلیق و دلهره در این سینما کمک کرد.
در سینمای امروز جهان هنوز در آثار سینما گران بزرگی همچون- تیم برتون- میتوان رگه هایی از سینمای اصیل اکسپرسیونیستی را مشاهده کرد.
تصاویری که هنر عکاسی نیز از آن وام گرفت مواردی که امروزه عکاسان اکسپرسیونیستی از آن بهره می جویند عبارتند از: ایجاد سایه های پر کنتراست، نورپردازی ترسناک، استفاده از گریم عروسکی( سفید کردن بیش از حد صورت و ایجاد سایه های تیره اطراف چشم) استفاده از زوایای خشن و رعب آور مثل شیشه های شکسته و لبه های تیز، نورپردازی دهشتناک، استفاده از نور پایین در پرتره جهت ایجاد سایه های غلیظ در اطراف بینی، حلقه ی تیره زیر چشمها و سایه ابروها، برای نشان دادن تصاویر شیطان و...
و همچنین استفاده از نورهای قرمز یا تک رنگ گرم، منابع نوری اسپات جهت تیز تر کردن سایه ها و همچنین استفاده از دکورهای اکسپرسونیستی، بافت های خشن و پر کنتراست و غیره از عناصر اصلی عکاسی اکسپرسیونیستی است.


اکسپرسیونیسم در موسیقی

از ویژگیهای این حرکت هنری که در کارهای موسیقی هم بوضوح می توان آنرا حس کرد، تمایل هنرمند به کاووش در درون خود بجای محیط بیرونی است. اغلب این هنرمندان آلمانی واتریشی بودند که به نوعی بر علیه هنرمندان امپرسیونسم فرانسوی که فقط مضمون های دلنشین و زیبا را می آفریدند دست به طغیان زدند. آنها زیبایی و آراستگی ظاهری را به باد انتقاد گرفتند و برای اعلام وجود نارضایتی در اجتماع در جهتی دیگر به پرورش تفکرات وحشی و حتی کریه در هنر پرداختند.
موسیقیدانان اکسپرسیونیسم مانند نقاشان و نویسندگان این سبک هنری برای بیان نازیبایی ها روشهای خاص خود را دنبال کردند. تاکید آنها بر عناصر غیر موسیقی بود استفاده از اصوات، فاصله های دیسونانس، تاکیدهای غیر موزون روی ضربها که قدرت پیش بینی را از شنونده میگیرد، تعویض سریع تونالیته و مشخص نبودن تونالیته اصلی موسیقی و بسیاری روشهای دیگر همه باعث این می شوند که موسیقی بوجود آمده دقیقا حال و هوای تابلوهای کشیده شده توسط نقاشان یا مطالب نوشته شده توسط نویسنده های این سبک هنری را برای مخاطب القا کنند.
این ویژگی های نازیبا در موسیقی آنقدر پیش می رود که آیوز موسیقیدان این سبک در سنفونی چهارم خود با دو ارکستر بصورت همزمان دو قطعه در دو تنالیته ی مختلف اجرا می کند، باید گفت که این کار جسارت و جرات خاصی راطلب می کند، که حتما او از آن بهره می برده است.
 
پست مدرنیسم
 
پست مدرنیسم واژه ای است برای توصیف دگرگشت گسترده ی دهه های پایانی سده ی بیستم. با وجود عدم تعریف معین از آن تاکنون، اما این واقعیت که شرایطی به نام پست مدرن وجود دارد، پذیرفته شده است. دهه ی 1980 دوران تاخت و تاز و رشد و در عین حال دگرگونی پست مدرنیسم بود. با آن که در این زمان کوتاه، بارها چهره عوض کرد و حتی تا پای احتضار هم پیش رفت، همچنان به رشد خود ادامه داد. برخی فلاسفه پست مدرن (جیمسون، بودریار)، مرحله پست مدرن را یک حالت «روان پاره گی تازه زمان و فضا» توصیف کرده اند. بعضی آن را «رویدادی» می دانند که «درست در آستانه» سقوط حماسه و سیطره ی مدرنیسم اتفاق افتاد (اوئنز). روزالیندا کراوس آن را «گسست از قلمروی زیبایی شناسی مدرنیسم » تعریف کرده است ...
همه ی این تعریف ها از سویی نشانگر تعریف ناپذیری «پست مدرن» و از سویی دیگر بر ماهیت هر دم متغیر آن انگشت می گذارد. دگرگونی پست مدرن خیلی با شتاب صورت می گیرد تا حدی که به جرأت می توان گفت پست مدرنیسم امروزه با آنچه در آغاز به این نام خوانده می شد و حتی با پست مدرنیسم ده پانزده سال پیش تفاوت بسیار دارد. پست مدرنیسم، برآمده از جنبش انتقادی غرب در هنر و معماری و ناظر بر واکنش های صریح بر ضد استیلای خفه کننده ی مدرنیسم و خرد گرایی هدفمند و نخبه گرایی فرهنگی است.
شورشی است بر ضد جنبش روشنگری سده هیجدهم که می خواست تمامی رفتار و اندیشه ی انسانی را در یک اندیشه معین خرد و خردورزی جای دهد، بر ضد اندیشه ای بود که می خواست از تمدن و فرهنگ اروپایی متر و میزانی برای سنجش تمدن ها و فرهنگ های دیگر به دست دهد. پست مدرنیسم بر ضد اندیشه های سلطه جوی غرب، تمام نژادها و قومیت ها و طبقات را در برگیرد و به همین خاطر از سنت و مدرنیسم، چیزهایی را دست چین می کند و به هم می آمیزد اما در این فرآیند، ذات و ماهیت خود آن نیز دگرگون می شود.
برخی از رویدادهای کلیدی علمی، فرهنگی، اجتماعی و روشنگری دو دهه گذشته که نه تنها پایه و اساس مدرنیته را ویران کرد، بلکه هویت و ذات پست مدرنیسم را نیز تغییر داد، عبارتند از:
1- راز زدایی از عینیت علمی و انتقاد از علوم 2-کاسته شدن اعتبار فلسفه سنتی غرب توسط نسل تازه ای از فلاسفه مانند «ویتگنشتاین»، «ژاک دریدا»، «ژان بودریار»
3-گسترش مکتب «رئالیسم جادویی» به رهبری «بورخس»، «مارکز» و شماری از داستان نویسان امریکای لاتین
4- تاکید برگفتمان «دیگران» و بازنمایی آنان در تاریخ هنر، انسان شناسی، جامعه شناسی و سیاست
5- این جهانی کردن مسیحیت و نادیده گرفتن آن در جوامع غربی، بعنوان یک نیروی پرتوان اخلاقی
6- پیروزی اقتصاد و بازار و نگرانی از پیدایش پدیده ای به نام «گزینش مصرف کننده» و البته چند مورد دیگر
پیچیدگی پست مدرنیسم در این است که با هر چیز، هم موافق است و هم سر بزنگاه با آن مخالفت می کند. با مدرنیسم ضدیت دارد اما نامش را از آن می گیرد. طبیعت گلچین کننده پست مدرنیسم، شکلی پر رمز و راز به آن بخشیده است.

اصول پست مدرنیسم:
1-اصل اول، این است که آنچه در «مدرنیته» اعتبار داشته، در عصر پست مدرن بی اعتبار و منسوخ است. از جمله: «روایت بزرگ» یا «فرا روایت». یعنی اندیشه های بزرگی چون «خرد»، «حقیقت»، «سنت» و «اخلاقیات» و «تاریخ» که مسیر زندگی را معین می کرد و به آن معنا می بخشید. اما پست مدرن مدعی است که چون این مفاهیم، امروزه معانی خود را یکسره از دست داده اند و تمامی نظریات استوار بر مفاهیم مطلق حقیقت، مذهب، علوم و خرد، در واقع چیزی بیش از یک مشت ساختارهای تصنعی نیستند و همه ماهیتی «توتالیتر» دارند و حقیقت نسبی است. پس یکی از اصول پست مدرنیسم انکار حقیقت است و هر چیز را نسبی می داند، اما پرسش این است که وقتی پای حقیقت و خرد در میان نباشد، دانش چه معنایی می تواند داشته باشد؟
بنابراین، پست مدرنیسم به تمام علوم و منابع آن، با نوعی شک آوری متساوی می نگرد. تفاوتی میان علوم و جادوگری نمی بیند و برآن است که دانش از طریق تحقیق و جست وجو کسب نمی شود بلکه از طریق تصورات آموخته می شود.
از همین رهگذر هم هست که افسانه را بهتر از فلسفه، و روایت را بهتر از نظریه می داند، چرا که هر دو تاثیر بیشتر و ژرف تری بر رفتار انسان دارند. «ویتگنشتاین» بر آن بود که هر چه داریم از زبان است، همین زبان، هنگامیکه به بازنمایی واقعیت می پردازد، حتی در بهترین شکل خود، آکنده از اشتباه و حدس و گمان است. پس طنز و نقیضه و تمسخر، بهترین ابزاری است که انسان به یاری آن منظور خود را بیان می کند.
2- اصل دوم، انکار واقعیت است. برای آن است که هیچ واقعیت نهایی وجود ندارد و انسان، در پس پشت چیزها همان را می بیند که می خواهد ببیند و همین هم بستگی به شرایط زمان و مکان دارد و اینکه تا چه اندازه ای اجازه دیدن چه چیز، به انسان داده شده باشد.
3-اصل سوم، استوار بر این است که انسان، به جای واقعیت، با یک «وانمودگر» رو دررو است و تمامی زندگی او، نه بر اساس واقعیت ها که بر شالوده ی الگوها و مانندسازی ها بازنمایی هایی بنا شده است که هیچکدام ربط و پیوندی با واقعیت ندارد. «ژان بودریار» حمله نظامی آمریکا به عراق را یک پدیده پست مدرن نامید و گفت که همه چیز بر مبنای یک ساختار تصنعی است و حمله آمریکا بر عراق را قبول نداشت و یک توهم می دانست و بر این باور بود که همه چیز یک بازی ویدیویی بر صفحه تلویزیون جهان است. از دید او، چون واقعیت وجود ندارد پس کشتار وجود ندارد پس کشتار و بی خانمانی انسانها غیر واقعی و نوعی «وانمودگری» است.
4- اصل چهارم استوار بر «بی معنایی» است. در جهانی تهی از خرد و حقیقت، جایی که هیچ علم و دانشی معتبر نیست، واقعیتی وجود ندارد و زبان تنها پیوند باریک و لطیف با زندگی و هستی است. بسیار طبیعی خواهد بود که معنا هم معنایی نداشته باشد. به اعتقاد «اکو»، جهان چیزی جز یک پیاز ساده نیست که اگر آن را لایه لایه واسازی کنیم سرانجام چیزی جز هیچ باقی نخواهد ماند.
این اصل، کم و بیش ناظر بر همان اصل اول، یعنی انکار حقیقت است و آنچه پست مدرنیسم بر آن تاکید می ورزد شک اندیشی بر همه چیز و همه کس است.
5- «شک اندیشی»، اصل پنجم پست مدرنیسم است.
افزون بر این پنج اصل، یک اصل دیگر هم هست که ماهیتی مثبت تر دارد. پست مدرن نظر به گوناگونی کثرت دارد. بر چند گانگی فرهنگها، قومیت، نژاد، جنسیت، حقیقت و حتی خرد تاکید می ورزد و بر آن است که هیچ یک از اینها نباید بر دیگری ترجیح داده شود.
در اینجا همانند مدرنیسم که به تعریف واژگان آن پرداختیم، به واژگان پست مدرنیسم می پردازیم. این واژگان، بر خلاف مدرنیسم که به هر حال آشنا هستند، واژگان تازه و نامأنوسی اند. به عنوان نمونه، در کتاب «هنر پست مدرن» به ویراستاری «نایجل ویل» جمله ای هست به این مضمون که: «از التقاط گری برای آفرینش طنز و نقیصه بهره می گیرد اما سبک و سیاق آن همواره در جهت ارضای پسندهای «اشلاک» و «کیج» است و گاهی به «کمپ» نظر دارد. ممکن است که گاه شکلی تمثیلی به خود بگیرد اما بیشتر واقع گرایانه است.»[1] این از جملاتی است که برای خواننده ی آشنا به این مفاهیم نوشته شده است، هیچ پیچیدگی ندارد، و بسیار صریح و روشن است. اما برای خواننده ی ناآشنا به این واژگان، نامفهوم است. برای آشنایی بیشتر با این واژگان آنها را به طور مختصر بررسی می کنیم:
Parody (نقیضه، رندی، مهاجات) – در یونان کلاسیک، معنای این واژه «خواندن در کنار دیگری» بود. یعنی ساختن یک روایت تازه از یک روایت اصلی به گونه ای که شکل تقلید و کپی کردن طنز آمیز از سرلودگی را به خود نگیرد.
اما از سده ی شانزدهم در زبان انگلیسی، معنای تقلید از سبک و سیاق یک اثر به هدف تمسخر و دست انداختن با مبالغه در کیفیت ها و کنار هم چسباندن تکه ها را هم به خود گرفت. آفرینش پارودی، به معنای کلاسیک آن، سهل و ممتنع است و بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می رسد، کار ساده ای نیست. آن چه از این واژه مورد نظر پست مدرنیسم است همان مفهوم کهن و یونانی یعنی «خواندن افزودن بر کس دیگر» است که گهگاه بعنوان Hybrid (دو رگه و پیوندی) هم به آن اشاره می شود. یکی از ویژگی های آثار دو رگه آن است که یک بخش آن بخش دیگر را یا رد می کند و یا درباره ی آن به انتقاد و اظهار نظر می پردازد. در هنرهای تجسمی و عکاسی نقیضه شکل «خواندن در کنار تصویرهای دیگر» را به خود می گیرد و به گونه ای است که متن و تصویر به هم می آمیزند. نمونه اش هم عکس های «باربارا کروگر» است و یا عکاس پست مدرنیسم دیگر، سیندی شرمن، بی آنکه هویتی ثابت داشته باشد، از یک عکس به عکس دیگر تغییر هویت می دهد.

Eclectic(التقاطی، آمیزگر)،eclelticism (آمیزشگری، درهم آمیزی):
می گویند پست مدرنیسم برای هستی دادن به پارودی (نقیضه) از روشهای التقاطی سود می جوید. این واژه نخستین بار در اواخر دوران کلاسیک و برای توصیف مکتب برخی از فیلسوفان یونان پدیدار شد. این فلاسفه بر آن بودند که بیشتر اندیشه هایی که به آن می پردازند از آن خودشان نیست و ایده های دست چین شده از مکتب های دیگر است. نمایشنامه های متاخر شکسپیر همه التقاطی است و حتی می توان گفت برخی از آنها به «کمپ» نزدیک می شوند. همواره از پست مدرنیسم انتقاد شده است که چه در هنرهای تجسمی و معماری و چه ادبیات و سینما و عکاسی به شکل ریشه ای و افراط گرایانه، التقاطی است و از هر مکتب و مسلکی بهره می گیرد. آمیزشگری روش بسیار مخاطره آمیزی است چرا که به آسانی می تواند به «کیچ» و حتی یاوه گویی مبدل شود. یکی از دلایل این که در آغاز گفتیم ما در دوران پست مدرن زندگی می کنیم، همین آمیزشگری های بی حساب است که گهگاه شکلی کژ رفتار و بی هدف و بی مورد را به خود می گیرد. تلویزیون بی وقفه تکه پاره های برنامه های پیشین را به هم می چسباند و از آن یک برنامه ی کوتاه بی هدف و بی ارزش سرهم بندی می کند. از صدای یک گوینده برای دهها نقش بهره می گیرند. یک صدای واحد، یک شب فیلسوفی فرهیخته است و شب دیگر کارگری بی سواد. مجری تلویزیون یک شب با اندیشمندان درباره ی مسایل فلسفی صحبت می کند و فردا در رادیو لودگی می کند در یک کلام، هیچ چیز در جای خود نیست.
Irony (طنز، نادان نمایی سقراطی ، ریشخند): روش های التقاطی و نقیضه هر دو از طنز بهره می گیرند اما معنای طنز در این واژه (Irony) به معنای لودگی و خنداندن نیست. معنای اصلی و یونانی این واژه، نادان نمایی و نایکرنگی است. سقراط در هنگام بحث، به منظور به دام انداختن مخالفان، خود را به نادانی می زد. بنابراین طنز سرشار از حیله گری و گفتن یک چیز به هدف بیان چیز دیگر و طعنه زدن است.
طنز یک فرآیند خودآگاه به منظور رساندن معنا و مفهومی است که در متن نیست و به ظاهر بیان نشده است اما خواننده یا شنونده از حضور آن آگاه می شود. بازنمایی پست مدرنیستی اغلب شکلی طنز گونه دارد. یک شکل جدی تر و قطعی تر متون پست مدرنیستی همین است که خواننده یا تماشاگر را تمرین می دهد تا در گزینش معنا و در تعبیر و تفسیرهای خود اختیار داشته باشد. شاید از این جهت فیلم آلمانی دهه ی نود به نام «بدولولا، بدولولا» یک نمونه ی درخشان باشد زیرا در این فیلم چندین پایان بازسازی می شود.
Allegory: (تمثیل، کنایه، مثال) هنگامی که یک روایت، پوشیده خوانده شود به طوری که معنا یا معنای دیگری را هم به خود بگیرد، آن را تمثیلی می نامند. تمثیل، توصیف یک چیز است، زیر پوشش چیزی دیگر و برای رسیدن به اهداف نهایی خود از نمادهای گوناگون سود می جوید. روش های هنری پست مدرنیسم به شکلی انکار ناپذیر همانند روش های تمثیلی است چرا که امکان تکثیر و باروری طنز و نقیضه را از راه های التقاطی فراهم می آورد.

اشلاک (Schlock):
(بی ارزش، ارزان، بنجل).این واژه (اشلاک) مخلوطی است از زبان عبری و آلمانی و برگرفته از اصطلاحی است که در میان یهودیان روسیه و لهستان و آلمان رایج است. از این واژه برای توصیف اشیای مبتذل و بی ارزشی که عوام می خرند و بعنوان هدیه به یکدیگر می دهند استفاده می شود.
چیزی مانند عروسکهایی که به آینه یا شیشه عقب ماشین می آویزند و چیزهای نظیر آن که نه بازیچه کودکان است و نه چیزی جدی. اثری که اشلاک نامیده می شود، چیزی است مورد پسند این سلیقه و تهی از هر ارزش و کیفیت هنری. نمونه ی تجسمی آن نقاشی هایی است که بر بدنه ی وانت بارها می کشند و ماکتهای بدقواره کوچک که از بناها یا یادمان های مشهور می سازند.

کیچ (Kitsch): (مبتذل اما هدفمند و با معنا) پس از انقلاب صنعتی اروپا و پیدایش صنایع و کارخانه ها، گروهی از روستائیان برای کسب درآمد بیشتر به شهرها روی آوردند و گروههای کارگری را تشکیل دادند. تا آن زمان، سواد خواندن و نوشتن در انحصار خواص بود اما از این پس، با سواد بودن امری ضروری می نمود و هر کارگر و کاسبکار برای آگاهی از رویدادها و قوانین کار نیازمند خواندن و نوشتن بود. دهقانی که با طلوع آفتاب، کار در مزرعه را آغاز می کرد و با غروب آفتاب، خسته به خانه باز می گشت تا غذایی بخورد و بخوابد و خود را برای کار روز بعد آماده کند. اما زندگی شهری وکار در ساعات معین کارخانه، به چیزی به نام اوقات فراغت نیز معنا بخشید. کارگران و طبقه ی متوسط به سرگرمی نیاز داشتند و آنچه آنان را سرگرم می کرد نه نمایشنامه های شکسپیر بود و نه کمدی الهی دانته و نه موسیقی باخ و نه نوشته های فلسفی کانت و دکارت. آنان به حق در پی چیزی بودند که سرگرم کننده و سهل و زود هضم باشد. برآوردن این نیاز، خود کسب و کار عده ای دیگر شد و از همین رهگذر هم بود که رفته رفته پدیده و سلیقه ای به نام «کیچ» سر بر آورد.
این واژه از واژه ی Verkitschen است که در محدوده ی 1870 در مونیخ سر زبانها افتاده بود و معنای «پول در آوردن» را داشت.
کیچ، هنری است بدون ارزش های زیبایی شناختی و به تنها چیزی که نظر دارد آسان پسندی مردم ساده خواه و ساده اندیش است. اشلاک بی خطر است، متظاهرانه نیست. گهگاه نشانه ی پاکی نیت و فروتنی دارد و در نهایت، جفنگ سانتی مانتال است. اما کیچ، یک مرحله بالاتر از اینها است، آشغال و ابتذال است با قصد و هدفی خاص، معرف سلیقه ای است که هم بد است و هم متظاهرانه، کیچ قلمروی سلیقه ی بد است و در برگیرنده ی تمامی چیزهایی است که تکراری و تصنعی نامیده می شوند.
کیچ نوعی احساس تقلبی است و به هر آهنگی می رقصد و رنگ عوض می کند اما همواره بی ارزش باقی می ماند.
یکی از خطرات کیچ آن است که مرزهای آن با هنر ارزنده و متعادل بسیار سیال است و به آسانی می تواند خود را بعنوان هنر جا بزند.
یک پوستر منظره ی باسمه ای، کیچ دستی است و پوستر مونالیزا کیچ نیست اما همین تصویر مونالیزا، بر روی تی شرت و زیردستی، کیچ است. یکی از ویژگی های کیچ آن است که بیش از هر چیز دیگر دور و بر خودمان می بینیم و گهگاه بسیار پر خرج هم هست.
ادبیات و نشریاتمان بیشتر کیچ است تا جدی، و گهگاه یک سریال سی و چند قسمتی را می توان در یک فیلم نیم ساعته گنجاند.
چند دقیقه از وقت رادیو که هر لحظه ی آن با هزینه ای هنگفت پخش می شود به پرسش و پاسخ دو نفر اختصاص می یابد تا معلوم شود که آیا شرکت کننده در مسابقه می تواند با بیست سئوال به نام مورد نظر که ذغال اخته بوده است پی ببرد یا نه و اصلاً این پرسش مطرح نمی شود که تمام این یاوه ها چه سودی برای شنونده خواهد داشت؟

Simulation (وانمودگری، همانند نمایی)، Simulacrum (وانمود):
امروز نوعی بیماری روانی است که با پست مدرن شیوع یافته است. ویروس این بیماری توسط «ژان بودریار» در جهان پراکنده شده که نظریه پرداز این خیال بافی هاست. جهانی که از آن واقعیت زدایی شده است تا جایی پیش رفته که نمی توان بین حقیقت و نادرستی تفاوت قائل شد.
هر وانمود شده (کپی) جای اصلی را می گیرد و از آن جا که این دو از هم تمیز داده نمی شوند، تمامی اعتماد به اصلیت و بی مانندی اشیاء از میان می رود. تا چندی پیش، یک عکس و یا نوار صدا می توانست سندی معتبر باشد و در دادگاه ارائه شود اما امروز حتی فیلم و نوار ویدیویی هم، از آن جا که می تواند یک وانمود باشد محکمه پسند نیست.

Multicultural (چند فرهنگی)، Interculture (میان فرهنگی)،Transcultural (ترا فرهنگی):هرگاه و هر جا دو یا چند فرهنگ چه از سر مسالمت و چه با قهر و ستیز، رودرروی هم قرار گیرند، یک مرز مشترک سرشار از تجربه ها به وجود خواهند آورد. حاصل این برخورد را در کل «چند فرهنگی» نامیده اند که در واقع ستون فقرات تجربه های فرهنگی معاصر است.
مهاجرت ها، پناهندگی ها، آسانی سفر، کوچها، تماشای فیلم و خبر و ماهواره و... همه سبب در هم آمیزی فرهنگها شده است.

امروزه هنرمند نقشی چند وجهی دارد، دیگر تنها یک تصویرگر و رنگ پرداز ماهر نیست. یک متفکر اجتماعی، یک آموزگار و حتی مدافع حقوق انسانها است که در بطن و بستر جامعه عمل می کند نه در گوشه ها و حاشیه های تخصصی (به یاد بیاورید تنهایی هنرمندان آوانگارد در هنر مدرن) برخلاف آوانگاردهای روزگاران مدرنیستی. آوانگارد امروز در چند جبهه نبرد می کند باید هم در متن رویدادهای هنری حضور داشته باشد و هم متن آن چه غیر هنری است. یکی از ثمرات هم آمیزی فرهنگها، هنر «دورگه» یا هنر «پیوندی» است. هنر دورگه هم می تواند از هنرهای فرهنگی و ملل مختلف شکل بگیرد و هم از هنرهای نامتجانس یک فرهنگ واحد مانند آثار «جان کیج» که آمیزه ای است از موسیقی، تئاتر و اپرا. البته در هنر مدرن سالهای اولیه قرن 20 نیز با نوعی هنر دورگه و چند فرهنگی روبروئیم. مگر غیر این است که کوبیسم پیکاسو (دوشیزگان آوینیون) نوعی هم آمیزی تمثالهای ایبریایی، آفریقایی، کاتالان، و ... است؟

Deconstruction: دیکانستراکشن را ساخت شکنی، دیگر سازی، شالوده شکنی، ضد ساختار، ساختار شکنی و ... معنی کرده اند و به نظر می رسد درست ترین معادل فارسی آن «واسازی» باشد. واسازی، بازسازی نیست بلکه دوباره سازی است. همان گونه که وابینی، بازبینی نیست دوباره بینی است. نظریه پرداز اصلی دیکانستریشن، «ژاک دریدا» است که یک تنه، نبرد دیکانستراکشن بر ضد سنت اندیشه ی خردگرایی غرب را آغاز کرد.
دیکنستراکشن در واقع نوعی عکس برداری اشعه ی ایکس از متن (اثر هنری) است. همان روشی که امروزه برای اطمینان از اصلی بودن تابلوهای نقاشی به کار گرفته می شود و با کمک اشعه ی ایکس و مادون قرمز، تمام لایه های زیرین اثر نیز مرئی می شود و گهگاه طرح ها و تصاویرهای دیگری هم در زیر تصویر رویی به چشم می آید. یکی از ویژگیهای انکار ناپذیر دیکانستر اکشن آن است که نه تنها اثر هنری را واسازی می کند ، بلکه روشن اندیشیدن و دریافت تماشاگر یا خواننده و شنونده را نیز واسازی و گاه ویران می کند. سه اصلی که دیکانستراکشن مجهز به آن، به چالش تاریخ هنر و اصالت های سنتی می رود عبارتند از تداخل متن، چند معنایی و متزلزل بودن موقعیت دقیق معنا. مثلاً در تداخل متن، هنرمند با انتخاب فرم، بر اساس یک کار قبلی، خود را وامدار هنرمندان ادوار پیشین می سازد و بدین سان رد پای هنر یک دوران در هنر بعد بر جای می ماند.
چنین نظریه و دیدگاهی، تمامی نظم تاریخ هنر را که مدام بر نوآوری و مکتب هاتأکید ورزیده است یکسره در هم خواهد ریخت.
در «چند معنایی» هم، از آنجائیکه تماشاگر با دیدن هرایماژ، چیزی از کوله بار فرهنگی خود را نیز با آن در می آمیزد، هرگز نمی توان از معنایی پیش اندیشیده و یک سویه یا منسجم سخن به میان آورد و هرگونه اصرار در این مورد نهایتاً به طنز و تضادی مسخره آمیز شباهت خواهد یافت. «ژاک دریدا» معتقد است که هیچ تعبیری معتبرتر از تعابیر دیگر نیست، و چند معنایی امری اجتناب ناپذیر است.
 
فوتورئالیسم

سبکی در نقاشی و مجسمه سازی است که به‌ویژه از اواخر دهه ۱۹۶۰ در امریکا و بریتانیا رایج شد و در آن موضوعات به‌طور کاملاً وفادارانه به واقعیت و با جزییات دقیق نمایش داده می‌شوند. هایپررئالیسم و سوپررئالیسم نام‌های دیگر این سبک هستند. برخی از هنرمندان این سبک از روی عکس کار می‌کردند.

از جمله هنرمندان فوتورئالیست می‌توان به چاک کلوز، دی آندرا و هانسون اشاره کرد.

در این آثار وضوح و دقت در جزییات، به صورت یکسان در سراسر اثر لحاظ شده‌است، به جز قسمت‌هایی که خارج از کانون وضوح است و به طور وفادارانه مطابق عکس ثبت نشده‌است. مجسمه سازان سوپررئالیست غالباً از لباس یا لوازم واقعی استفاده می‌کردند و دقت وافری در نمایش جزییات ریزی همچون موی بدن دارند.
 
 
زمینه های پیدایش پست مدرنیسم
از دوران پاپ آرت به بعد، دیگر هیچ معیاری که بتواند سنگ محک هنر شناخته شود وجود نداشت و نقاش نیز برای خود وظیفه و تعهد معینی نمی شناخت. در دو دهه ی 1960 و 1970 در یک قطب، گسترده وسیع هنر کانسپچوال آرت، با همه تأکیدهایش بر تعقل و اندیشه و خرد باوری، نشسته بود و در قطب دیگر، سر و صدا و فریادهای حسی و خرد ستیزانه «نئواکسپرسیونیسم» به گوش می رسید. در میان این دو قطب حرکت هایی پدید آمد که برخی از آنها، کم و بیش شکل یک جنبش هنری را به خود گرفت و برخی دیگر، بیشتر تفنن و تجربه هنری را به ذهن متبادر می کرد تا یک حرکت جدی و هنری. اغلب این حرکت ها هنوز چیزی نگذشته به تاریخ پیوسته اند و تنها نامی از آنها بر جا مانده که آن هم بی گمان دیری نخواهد پائید. (مانند Pattern Painting و Bad Painting و [Bad Art]) در همان دوران، یک سلسله حرکتهای جدی تری هم پدید آمد که هر کدام به طریقی راه را برای پست مدرنیسم بازگشودند. در دهه ی 1960 پاپ آرت با نگرشی آشکار به فرآیندها و دستاوردهای تولید انبوه، پدیدار شد.
با پیدایش «کانسپچوآلیسم» هنر شکل نوعی ارائه سند را به خود گرفت. این کار در واقع نوع آفرینش ناب بود، آفرینش یک پدیده از
/ 8 نظر / 127 بازدید
محمد

کارهاتون خیلی زیباست زیبا زیبا زیبا http://khavaranshop.com/news/1316/

مهسا

خانمی خسته نباشی دست مریزاد بانوی هنرمند ایرانی، هزاران آفرین، من با دیدن کارهاتون بهتر دیدم نقاسی رو کنار بزارم تازه فهمیدم کشیدن نقاشی یه استعداد ذاتی میخواد مثل آثار زیبای شما ، بدون استاد ،اصلا باورم نمیشه!!!شما یه هنرمند واقعی هستین.[لبخند][دست][دست][گل][خداحافظ]

رحیمی

سلام بر شما دوست هنرمند و توانا آثارتان را به دقت تماشما كردم و زيباي را با در آنها با كمال وجود احساس نمودم . آفرين برشما كه چنين احساس زيبايي داريد و مرحبا بر دستان هنرآفرينتان كه اين زيباييها را با قدرت هرچه تمامتر به تصوير ميكشند .آثارتان واقعا عالي اند. موفق باشيد [گل][خداحافظ] http://www.sedayerang.blogfa.com/

جاسم

لذت بردم نقاشیهاتون عالیه ولی چرا بعضی از اونا اینقدر سایزش کوچیکه؟ بهر حال خوب بود http://www.parsonline.com/fa/onlinestore

جعفر

وبلاگتون عالیه ممنون میشم به وبم سر بزنید منتظرم http://www.pishkooh.com/fa/

سوسن ناجي

چقدر چهره هاتونو زيبا مي كشين.مرحبا

شاهين سيگارودي

استاد هنرمند دستمريزاد با اين هنر چشم نواز و اين همه تنوع در نقاشي جاي تبريك دارد زبان قاصر و كلام ناتوان از ابراز تمجيد است

مروارید

با سلام و خسته نباشید خیلی استفاده کردم ای کاش در پایان مطالب منابع ذکر میشد.با تشکر